و باز ترافیک و سرم تکیه زده به شیشه ی ماشین .
به ظاهر آرام اماذهن پردازشگرم با حرکت چشمانم هر صحنه ی مجهول و شاید معلوم را در ضمیرش ثبت میکند و آه ... چه اه سوزناکی که از دیدن ها و ای کاش کور شدنها و ندیدن ها بر زبانم جاری میشود و تا مغز استخوانم را میسوزاند .
ویترین لوکس مغازه ها و کمی آن طرف تر... خداوندا ! پیرمرد نشسته بر گوشه ی خیابان که دستفروشی میکند و با دیدگانی پر از حسرت عابرین را مینگرد .
من این همه نابرابری را نمیفهمم .
ذهنم طفیلی است که بین جمع پولهای انبار شده در حسابهای بانکی و تفریق نان شب از سفره ها هیچ نمیفهمد .
دستم ٬ دستِ آخر کفنی است !
به گورستان سفر کردم کم و بیش بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویشی به گوری بی کفن ماند نه دولتمند یک کفن بیش

من مینویسم و شاید نوشته هایم در میان هزاران نوشته ی برجای مانده از هزاران انسان گم شود .
من می اندیشم و اندیشه هایم شاید تنها جنین سقط شده ی ذهنم باشند که حتی فرصت بالیدن نمیابند .
من شاید خالق تباهی ها و شاید خالق بهروزی ها باشم .
در نهایت هر چه هست و هر آنچه نیست ....
من میروم و به جمع هزاران رفته ی دیگر می پیوندم و زمین را با تباهیش تنها میگذاریم .
و ...
« آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند ».
و همه ی اینها چه معنی دارند جز ادای تکلیف خلافت الهی .

یا رسیدن یا نرسیدن
یا بودن یا نبودن ....
چرا باید میانه رو بود ؟
چرا یا این و یا آن نه ؟ چرا هر دو !؟
چرا نمیتوانیم باور کنیم که زندگی یا سیاه است یا سفید و خاکستری نمیتواند باشد ؟
تو یا خوشی یا ناخوش ٬ حد وسطش کجاست ؟
تومور سالها رخنه کرده در ذهنت یا خوش خیم است یا بدخیم .
نهایتش چیست ؟
